|
|
مغایرنهای زمان ما Today we have bigger houses and smaller families; more conveniences, but less time نوشته شده توسط : بنده خدا | دوشنبه 4 آبان1388 | 2:46 بعد از ظهر | [+] | موضوع: |
بهترين لحظات زندگى از نگاه چارلى جاپلين
زندگى يک مشکل نيست که بايد حلش کرد بلکه يک هديه است که بايد ازش لذت برد
نوشته شده توسط : بنده خدا | دوشنبه 27 مهر1388 | 10:5 قبل از ظهر | [+] | موضوع: |
بهترين لحظات زندگى از نگاه چارلى جاپلين
زندگى يک مشکل نيست که بايد حلش کرد بلکه يک هديه است که بايد ازش لذت برد
نوشته شده توسط : بنده خدا | دوشنبه 27 مهر1388 | 10:5 قبل از ظهر | [+] | موضوع: |
دنیایی دیگر ! وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم. هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده.
قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم. بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند. اسم این موجود "اطلاعات لطفآ" بود و به همه سوالها پاسخ می داد. ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد. انگشتم درد گرفته ... حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود، اشکها یک سرازیر شد. ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند ؟ صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای ناآشنا خواند : نوشته شده توسط : بنده خدا | یکشنبه 26 مهر1388 | 11:38 قبل از ظهر | [+] | موضوع: |
آگهي ختم آلفرد نوبل
نوشته شده توسط : بنده خدا | دوشنبه 20 مهر1388 | 7:18 قبل از ظهر | [+] | موضوع: |
جملاتي كه بايد خواند، فكر كرد و ...
نوشته شده توسط : بنده خدا | دوشنبه 6 مهر1388 | 12:39 بعد از ظهر | [+] | موضوع: |
خواندني اعداد بدرد نخور را به دور بريز. اين شامل سن، وزن و قد ميشه. اجازه بده پزشکان براي اونها نگران باشند، براي همين به اونها پول ميدي ديگه.
Keep only cheerful friends
Don't take guilt trips
Laugh often, long and loud. Laugh until you gasp for breath
The tears happen
Surround yourself with what you love
Cherish your health
Tell the people you love that you love them, at every opportunity نوشته شده توسط : بنده خدا | سه شنبه 31 شهریور1388 | 4:41 بعد از ظهر | [+] | موضوع: |
خداوندا
بگذار خود را معرفی كنم. من مخلوق خالق یكتا، و مملوك مالك بی همتا، و عبد معبودم هستم كه از بندگی تنها نام آن را به دوش میكشد. من همان مرزوقٍ روزی دهنده بخشنده و كریمی هستم كه نمك می خورد و نمكدان می شكند. من سائلی هستم كه دست نیاز به سوی خداوند رحمان و رحیم دراز كرده و ضعیفی هستم كه به خانه قویترین آمده است. ای عزیز تو حكیمی و سزاوار نیست كه من ذلیل را رها كنی. تو غافری و من خطاكار، پس جز خانه تو به كدامین سو باید بروم ؟ بگیر، روزی كه ریز و درشت اعمالم را نمایان خواهی كرد. من مضطرب و پریشانی مبتلا به كبر و عجب و ریا هستم كه بیماری غیبت یقهام را گرفته است. حرص و طمع آسایشم را بر هم زده است و از همه بدتر اینكه دروغگویی بابی بسوی بدیها بر من گشوده است و من به تنهایی توان جدا شدن از این همه بلاها را ندارم. گرچه زنجیره گناهانم به اینجا ختم نمیشود و این رشته سر دراز دارد. من آنقدر از دردهای مختلف به خود میپیچم كه برخی شان را فراموش كردهام. پناه می برم به خدا از اینكه صبر او و گذشت زمان گناهانم را از یادم ببرد و آنچنان آسوده سر بر بالین بگذارم كه گویی هیچ خطایی از من سر نزده است. خدایا من در این لحظه و این ساعت به اشتباهاتم اعتراف می كنم چه آنهایی كه به یاد دارم و از بیان آنها شرم دارم و چه آنهایی كه یادشان از ذهنم پر كشیده است.
می دهم" كه طلب حاجت به پیشگاه مقدست نه تنها خواری به دنبال ندارد بلكه سراسر عزت و بزرگی به بار می آورد؟ و در این صورت دست نیاز به سوی غیر تو دراز كردن كمال بلاهت است. زیرا كه تو همه چیز هستی، منبع تمام فیوضات و خیر محض. پس دیگری در ذهنم نمیتواند معنایی داشته باشد. چرا باید به سراغ سراب بروم در حالی كه در دستانم آبی تمام ناشدنی دارم. اگر آب را نمیبینم یا چشمانم بسته است و یا به سبب گناهان حس دستانم را از دست دادهام وگرنه هر جا كه می روم تویی كه در كنارم هستی و پابه پا از این طفل نو پا مراقبت میكنی.
اینجا بیابانی بود تا براحتی صدایم را آزاد میكردم. به اعمال زشت و ناراحت كننده و بدیها و پستیهایم اعتراف میكردم. محبوب من همانا تو قاضی پرونده سیاهی هستی كه من در طول عمرم آن را به ثمر نشاندهام. ای قاضی القضات بر من مبادا كه میزان و حساب را بر پایه عدلت قرار دهی. بلكه آنچنان كه تاكنون بر من ترحم كردهای و بلكه بیشتر و بیشتر از آن رحمتت را شامل حالم كن و خطاهایم را نادیده بگیر و بنابر كرمت بر اعمال من قضاوت كن. مگر نه اینكه حكمت این ایام الله افتادن در دامان خدای چون توست. بار خدایا جوابم را در دل زنگار زدهام القا بفرما تا رنگ خدایی به خود بگیرم. بگوكه مرا میبخشی. فعدت علیه" گناهان عذر خواستند و تو عذرشان پذیرفتی نیستم و من ستمكارتر از آنان كه به درگاهت توبه كردند و به آنها احسان كردی نیستم" غفلت بیدارم كردی و مرا توبه كنان و پشیمان به درگاهت فراخواندی. این میهمانی مایه آرامش من است. حال تنها چیزی كه آرامشم را بر هم می زند، ترس از این است كه مبادا جزو زیانكاران این ماه باشم و بخشوده نشوم ولی ناامید نیستم زیرا كه ناامیدی بزرگترین گناه است. شنیدهام اگر چهل روز اعمالمان را خالص برای خدا انجام دهیم درهای حكمت به رویمان گشوده خواهد شد حال مگر نه اینكه امشب، شب قدر است و بهتر از هزار شب. پس ای محبوب من پس از آنكه توبه خالصانه مرا در این شب زیبا پذیرفتی، دریچهای از حكمتت به روی من بنما. بارالها به خداوندیت قسم در این شب، دست من فتاده بر زمین را بگیر و مرا از پستی به بلندای كمال برسان. من روسیاهم و اعمالم بس قلیل ... پروردگارا دست گداییام را به در خانهات دراز میكنم با این امید كه میدانم بی جوابم نخواهی گذاشت. مگر میشود كه ارحم الراحمین مرا ناامید سازد؟ من با تمام بی خبریها و غفلتهایم در این شب و در این ساعت خودم را به دامانت انداختهام و پناه میبرم به تو از اینكه ادامه ی عمر كوتاهم را در بطالت، پوچی و سستی هدر ندهم. تنها به عشق خودت مصفا كن. یا حبیب قلوب العارفین، مرا عارف به حقت قرارده. یا دلیل المتحیرین، با ارمغان یقین چنان آرامشی برایم فراهم ساز كه از منجلاب سرگردانی و آوارگی بیرون آمده و طعم حقیقت را بچشم. یا امان الخائفین، مرا از هراس دنیا و بالاخص هول و وحشت آخرت سلامت بدار. یا كاشف الكروب، درد و رنج و غم دنیا را از من زائل بفرما تا در سایه آرامش، بیشتر از پیش به معبود خود بپردازم و در راه رسیدن به حقیقت، رنگ معشوق به خود بگیرم. یا ستارالعیوب، زشتیهای مرا بپوشان و آبرویم را مریز. یا غافرالذنب و الخطیئات، نامه اعمالم را پاكسازی بفرما. و ای خدای رحمن و رحیم به نام تمامی اسماء حسنایت، دست این بنده حقیر را بگیر و مرا به حال خودم وامگذار حتی برای لحظهای ... نوشته شده توسط : بنده خدا | سه شنبه 31 شهریور1388 | 9:14 قبل از ظهر | [+] | موضوع: |
حراج وسایل شیطان به روايت افسانهها روزى شيطان همه جا جار زد كه قصد دارد از كار خود دست بكشد و وسايلش را با تخفيف مناسب به فروش بگذارد.
من اين وسيله را در مورد تمامى انسانها به كار بردهام. به همين دليل اين قدر كهنه شده است نوشته شده توسط : بنده خدا | دوشنبه 23 شهریور1388 | 10:10 قبل از ظهر | [+] | موضوع: |
صبر طعمش تلخ بود. تلخياش را دوست نداشتيم. نميدانستيم كه دواست. دواي تلخترين دردها.
نميدانستيم معجون است. معجونِ انسان شدن. گمش كرديم. شيطان از دستمان دزديد. بيطاقت شديم و ناآرام. و تازه فهميديم نام آن اكسير مقدس، نام آنچه از دستش داديم، «صبر» بود. ديگر عزم آهني و طاقت فولادي نداريم، ديگر پاي ماندن و شانه سنگي نداريم. انگار ما را از شيشه ساختهاند. ما با هر نسيمي هزار تكه ميشويم. ترك ميخوريم. ميافتيم، ميشكنيم، ميريزيم و شيطان همين را ميخواست. خدايا، ما را ببخش، اين تعريف انسان نيست. ما ديگر ايوب نيستيم. از اينجا تا تو هزار راه فاصله است. ما اما چقدر بيحوصلهايم. ما پيش از آنكه راه بيفتيم، خستهايم. از ناهموار ميترسيم، از پست و بلند ميهراسيم، از هر چه ناموافق ميگريزيم. شانههايمان درد ميكند، اندوههاي كوچكمان را نميتوانيم بر دوش كشيم، ما زير هر غصهاي آوار ميشويم، خدايا، ما را ببخش. اين تعريف انسان نيست، ما ديگر ايوب نيستيم. نوشته شده توسط : بنده خدا | چهارشنبه 18 شهریور1388 | 9:52 قبل از ظهر | [+] | موضوع: |
|
|
|||||